تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب - گل...
امروز عصر تمام مردان شهر من خواستند به تماشاي هنر نمايي مرداني بنشينند

كه در گذر ثانيه ها بازي ميگيرند هر آنچه دارند و ندارند

چه خسته بود ذهنم از صداها

صداهايي كه برايم يادآور هيچ بودند

و حس كردم ذهنم جاي ديگري دارد غلت ميزد

جايي بين آنهايي كه داشتم وآنهايي كه نداشتم

مجري مسابقه فرياد زد:

يه موقـــــــعيت خــــوب...از دست رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:13  جناب ما  |