تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب - برای ثبت در تاریخ

 داشتم به پيام يكي از آخرين دوستان باقي مانده ام پاسخ ميدادم

ناخوداگاه از درد به خودم پيچيدم

نگاه مادر دقيق شد

خنده تلخي زدم و از ترس نگاهش دور شدم

حکمآ جاي ديگر بدنم مهمان داشتم

به كه ميشد گفت جز ماه

بايد منتظر می ماندم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:1  جناب ما  |