تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب
بدون اینکه چیزی بگوید

آرام و بی صدا

شروع می کند به خواندن

آسمان این شهر غریب را میگویم...

اینجا آسمان به فکر گل ها و سبزه هاست

در خانه ام اما کسی یاد گلدان های من هست؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:10  جناب ما  | 

وقتی سهم همیشگی ات را از آسمان شب میخواهی

وقتی دنبال نشانی،رد پایی،خرده نوری از ماه در پنجره اتاقت میگردی

نباید انتظار داشته باشی،دیدن نام نورانی شرکتی حالت را بهتر کند

یادم آمد گفته بودند

عادت میکنی

عادت میکنی...



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:59  جناب ما  | 

این روزها به این فکر میکنم

که غریزه زنبوری من در پیچ کدام حادثه گم شد

...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:28  جناب ما  |