تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:1  جناب ما  | 

نشسته ام  و  به سوسو زدن نورهای در هم تپیده شهرم نگاه میکنم

ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست

چقدر کوچکیم در عین بزرگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:16  جناب ما 

نگاهش کردم و خنده ام گرفت ،هنوز هم  بعد از گذشت سالها برایم بچه بود

متعجب نگاهم کرد

گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:54  جناب ما  | 

امروز عصر تمام مردان شهر من خواستند به تماشاي هنر نمايي مرداني بنشينند

كه در گذر ثانيه ها بازي ميگيرند هر آنچه دارند و ندارند

چه خسته بود ذهنم از صداها

صداهايي كه برايم يادآور هيچ بودند

و حس كردم ذهنم جاي ديگري دارد غلت ميزد

جايي بين آنهايي كه داشتم وآنهايي كه نداشتم

مجري مسابقه فرياد زد:

يه موقـــــــعيت خــــوب...از دست رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:13  جناب ما  | 

دنيا تمام شده بود . خدا نشست روي يك صندلي چوبي گران قيمت و درحاليكه حالش عجيب خوب بود فرمان داد : بلند شويد از گورهايتان ! ... زن از توي مرد بلند شد .

از نوشته های زهرا

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:56  جناب ما  | 

 داشتم به پيام يكي از آخرين دوستان باقي مانده ام پاسخ ميدادم

ناخوداگاه از درد به خودم پيچيدم

نگاه مادر دقيق شد

خنده تلخي زدم و از ترس نگاهش دور شدم

حکمآ جاي ديگر بدنم مهمان داشتم

به كه ميشد گفت جز ماه

بايد منتظر می ماندم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:1  جناب ما  | 

ـ ميشه يه رابطه رو كشت؟

ـ چه آسون!!

 ـ ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 4:16  جناب ما  |