تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب
امروز از ذهنم گذشت

چرا نوشته هایمان به اندازه افکارمان محدود است؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:37  جناب ما  | 

مادر: سر به هوایی

من اما چند سالیست  سرم در هوای کسی نیست

 

پدر: دیگر از زندگی چه میخواهی،زندگی همین است!

در ذهنم هجی میکنم،زندگي!!

 

رفیق: مثل گذشته ها باش ،این روزها در ذهن چه داری؟

در تلاشی عبث به دنبال راهی برای فهم معنای تلخی ام

 

و تو مثل همیشه میپرسی: خوبی؟

از خودم میپرسم، پاسخ دادن ضروریست؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:3  جناب ما  | 

شب

سکوت

تنهایی

مرور کن

کدامیک آزارت میدهد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:27  جناب ما  | 

game over

چاره ای نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:27  جناب ما  | 

حس میکنم  دارم از نوشتن بیمار میشوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:24  جناب ما 

                                  
 
گوش کن تئو،قبل از اینکه بتوانی دنیا را عوض کنی،باید بفهمی که تو خود جزئی از آن هستی.
 
نمی توانی از بیرون به آن نگاه کنی

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:50  جناب ما  |