هنوز طعم گس زندگي پدر و مادر را زير دندانش نچشيده بود
كه كم كم دنيايش تار شد
دكترها مهر سكوت به لب هاشان زدند
- ازدواج فاميلي نور را از چشمانش ربوده!
روزها گذشت ورق ها بر زمين ريخت
پدر رفت و رها كرد گذشته را،مادر ماند و تنهايي
مردی آمد و مادر به دنبال پيدا كردن نور همراهش شد و به پايتخت آرزوهاي گمشده رفت
حالا ديگر هفت سالت شده!
سرنوشت زندگي جديدي برايت رقم زد
ديدي ورق برگشت؟
كه ميداند بدخلقي هايت ريشه در كجاي دنياي تاريك ات دارد؟
بزرگ ميشوي و ياد ميگيري
ياد ميگيري انسان از ريشه فراموشي ست نه از ريشه انس
نوید میدهد
کسی در راه است
کسی که ذلت نمیخواهد
نامجو در گوشم نعره میزند
ذهنم اما جای دیگریست
فکر میکنم
کار خدا از همه کس درست تر است!
باور کن
نمیدانم
میدانم اما ظرف دنیا کوچک است و اینجا ماهی کوچک دل می پوسد
می میرد اگر بداند دریا کجاست،میمیرد اگر از رقص موج ها برایش بگویی
بگذار در نادانی خویش بماند
من اما
سر باز میزنم از هم صحبتی با او
بگویم سلام پدر،حالم خوب است،حداقل شما این را باور کن
این روزها دیگر ملالی نیست جز دوری شما رنگی ندارد
بگویم مدتیست جای عکس ات روی آینه اتاق خالیست
پدر به دنبالم نباش
هنوز هم بر این باورم که سکوت بهترین صلاح من است
دختر بابا بزرگ شد
و چشید طعم زندگی را
بگذار با خودم باشم
لابه لای سطوح و خطوط سه بعدی سیر میکردم
باز هم غافلگیرم کردی
یادت هست وقتی سیگار کشیدی گریه کردم؟
یادت هست وقتی از سفر برگشتیم ، کم شدم؟
یادت هست روزهایی که باهم گریه کردیم ،با هم خندیدیم؟
حتمآ یادت هست!
چند سال گذشته؟حسابش را داری؟
.
.
.
.
میخواهم در جهان خالی ذهنم غوطه ور باشم
رهایم کن
سیب سبز و سرمای سپید
دیروز را در خیابان های شهرم به دنبال دوای دلزدگی های دوستی بودم.خواسته بود فردا كه به دیدنش میروم برایش سیب سبز ببرم و این تنها درخواستی بود كه برای بهتر شدن حالش داشت.
برای این كار تنها نبودم،در تمام راه دانه های برف همراه من بود.
به مغازه اول كه رسیدم شاگرد مغازه با خوشرویی كیسه ای به دستم داد و گفت: هرچقدر میخواهی جدا كن.
نصیبم اما سیب های زردی بود كه روی میز خودنمایی می كرد و من مجبور شدم برای پسرك از تفاوت رنگ ها و طعم ها داستانها بگویم و این سخت بود!
مغازه دار بعدی دستان پر از سبزی اش را نشانم داد و با گرمی تمام گفت چندكیلو؟
و من زیر لب زمزمه كردم: سیب، سیب سبز.
مرد سوم تا اسم سیب را شنید فریاد زد: نه
و من فكر كردم حق دارد شاید این روزها مردم كمتر سیب میخورند،شاید اگر حوا هم بود میوه ی دیگری را ترجیح میداد و این یعنی فراموش شدن در پس گذشت روزها.
به مغازه های بعدی كه رفتم ناامیدتر شدم.یكی جز سیب های قرمز گلخانه ای چیزی نداشت
دیگری كاری جز ورانداز كردن من نداشت،دیگری فرصتی برای جواب دادن...
و به این فكر میكردم كه امروز
برای دوستم سیب ی سفید ببرم تا او هم بداند
این روزها همه چیز رنگ باخته.
روزها و ماه ها و سالهایی که می آیند و میروند
و من همچنان در غفلتم
نیمای عزیز
کاش میدانستی چقدر به این جابه جایی نیاز داشتم!
جسمه اونگهه مزدا ( به فریادم برس ای مزدا)