تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب

به دنيا كه آمد دنيا را ديد

- نه آنگونه كه بود،آنگونه كه نشانش دادندـ

هنوز طعم گس زندگي پدر و مادر را زير دندانش نچشيده بود

كه كم كم دنيايش تار شد

دكترها مهر سكوت به لب هاشان زدند

- ازدواج فاميلي نور را از چشمانش ربوده!

روزها گذشت ورق ها بر زمين ريخت

پدر رفت و رها كرد گذشته را،مادر ماند و تنهايي

مردی آمد و مادر به دنبال پيدا كردن نور همراهش شد و به پايتخت آرزوهاي گمشده رفت

 ...

 

حالا ديگر هفت سالت شده!

سرنوشت زندگي جديدي برايت رقم زد

ديدي ورق برگشت؟

كه ميداند بدخلقي هايت ريشه در كجاي دنياي تاريك ات دارد؟

بزرگ ميشوي و ياد ميگيري

ياد ميگيري انسان از ريشه فراموشي ست نه از ريشه انس

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:49  جناب ما 

کسی از آن سوی خیابان بر طبل توخالی اش میکوبد

نوید میدهد

کسی در راه است

کسی که ذلت نمیخواهد

نامجو در گوشم نعره میزند

ذهنم اما جای دیگریست

فکر میکنم

کار خدا از همه کس درست تر است!

باور کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 19:30  جناب ما 

میان دست نوشته هایم جایی برای آزادی خیالت هست؟

نمیدانم

میدانم اما ظرف دنیا کوچک است و اینجا ماهی کوچک دل می پوسد

می میرد اگر بداند دریا کجاست،میمیرد اگر از رقص موج ها برایش بگویی

بگذار در نادانی خویش بماند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:8  جناب ما  | 

این روزها دیگر پدر به دنبالم میگردد

من اما

سر  باز میزنم از هم صحبتی با او

بگویم سلام پدر،حالم خوب است،حداقل شما این را باور کن

این روزها دیگر ملالی نیست جز دوری شما رنگی ندارد

بگویم مدتیست جای عکس ات روی آینه اتاق خالیست

پدر به دنبالم نباش

 هنوز هم بر این باورم که سکوت بهترین صلاح من است

دختر بابا بزرگ شد

 و چشید طعم زندگی را

بگذار با خودم باشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 22:16  جناب ما 

نمیدانم در این شب برفی چرا یادت به سراغم آمد

 لابه لای سطوح و خطوط سه بعدی سیر میکردم

باز هم غافلگیرم کردی

یادت هست وقتی سیگار کشیدی گریه کردم؟

یادت هست وقتی از سفر برگشتیم ، کم شدم؟

یادت هست روزهایی که باهم گریه کردیم ،با هم خندیدیم؟

حتمآ یادت هست!

چند سال گذشته؟حسابش را داری؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:13  جناب ما 

.

.

.

.

.

میخواهم در جهان خالی ذهنم غوطه ور باشم

رهایم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:13  جناب ما 

سیب سبز و سرمای سپید

 

دیروز را در خیابان های شهرم به دنبال دوای دلزدگی های دوستی بودم.خواسته بود فردا كه به دیدنش میروم برایش سیب سبز ببرم و این تنها درخواستی بود كه برای بهتر شدن حالش داشت.

 

برای این كار تنها نبودم،در تمام راه دانه های برف همراه من بود.

 

به مغازه اول كه رسیدم شاگرد مغازه با خوشرویی كیسه ای به دستم داد و گفت: هرچقدر میخواهی جدا كن.

نصیبم اما سیب های زردی بود كه روی میز خودنمایی می كرد  و من مجبور شدم برای پسرك از تفاوت رنگ ها و طعم ها داستانها بگویم و این سخت بود!

 

مغازه دار بعدی دستان پر از سبزی اش را نشانم داد و با گرمی تمام گفت چندكیلو؟

و من زیر لب زمزمه كردم: سیب، سیب سبز.

 

مرد سوم  تا اسم سیب را شنید فریاد زد: نه

و من فكر كردم حق دارد شاید این روزها مردم كمتر سیب میخورند،شاید اگر حوا هم بود میوه ی دیگری را ترجیح میداد و این یعنی فراموش شدن در پس گذشت روزها.

 

به مغازه های بعدی كه رفتم ناامیدتر شدم.یكی جز سیب های قرمز گلخانه ای چیزی نداشت

دیگری كاری جز ورانداز كردن من نداشت،دیگری فرصتی برای جواب دادن...

 

 ومن دیروز زیر آسمان برفی شهرم پرسه زدم 

 و به این فكر میكردم كه امروز

برای دوستم سیب ی سفید ببرم تا او هم بداند

 این روزها همه چیز رنگ باخته.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:15  جناب ما 

مرور میکنم

 روزها و ماه ها و سالهایی که می آیند و میروند

 و من همچنان در غفلتم

 

 

نیمای عزیز

کاش میدانستی چقدر به این جابه جایی نیاز داشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 3:47  جناب ما 

گریه آشکار زن ، خنده نهانی اوست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:55  جناب ما  | 

بیا موسی شویم اندر مناجات ...

 

جسمه اونگهه مزدا ( به فریادم برس ای مزدا)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:42  جناب ما  |