سر به لاک خود به کارش گرم بود وان دلش همچون لطیفه نرم بود
نی به کار مملکت دادی نظر نی کسی را بود از سویش خبر
صبح و ظهر و عصر و مغرب والعشاء مینمود بر جمله مردم دعا
کی خدای پاک و دانا و رحیم یا خلیل و یا جلیل و یا عظیم
ای که تقدیر همه در دست توست از سر لطفت بکن ما را درست
این چنین میزیست آن شیخ جلی فارغ از عیش و فساد و تنبلی
میگذشت بر شیخ ما روز اینچنین بی زن و بی بچه و بی همنشین
دل فسرده ، جان غمین ، شادی نهان از غم و درد و ملال هم زبان
گفت بایست که تا کاری کنم رو به قبله آمده زاری کنم
می بخواهم از خدای بی بدیل تا فرستند سوی این محفل عدیل
این بگفت و سر به سجده کرد زود اشکش از دیده شده جاری چو رود
مدتی در حال سجده کرد صبر تا که آمد گردنش زان حال درد
بر نشست و گشت فارغ از نماز وز اتاق بیرون دوید بحر نیاز
چون بشد ادرار آخوندک تمام ناگهان شخصی بگفتش السلام
ای کاش بودم کوسه یا پاکیزه رو چون روز پیش
شاملو