ای خداوند بزرگ ، من به تو معترضم ،اعتراضی به اندازه فاصله اینجا تا یزد ،در همه چیز بنده خوب کردی احمال ، آفریدی من را همچونان حمار ، من به تو معترضم ، تو که آفریدستی این همه کوه قشنگ ، این همه دشت بزرگ ، این همه آب روان ، این همه آبادی، این همه زیبایی ، ای به جهنم به درک ، این همه ده کورهی معروف خفن ، به کدامین گناه ، به چه جرمی ، شدهام من یزدی ، که بنامندم قطاب فروش ، تو خودت میدانی که من نمیدانم یزد کجاست ، یا که صفاییه چطور است، یا که چک چک چگونه جایی است ، من به تو معترضم ، تو که این مهر را بزدی بر پیشانی ما ، این همه قومیت خوشگل و مامانی هست ، اندر آن شب تاریک و تار ، که میگشت نطفه اینجانب صادر، به چه فکر میکردی ، که نهادی ما را ، اندر این خاندان گبر ، تو نگفتی که فردا ، نه پس فردا نه ده سال دیگر ، که وقت ازدواج اینجانب گردید ، چه کنم ؟ دست کم خیر سرت ، دوتا آدم زیباروی تمیز مینهادی اندر این گبرون ها ، که نگیرند بروبچ عزا ، تو خودت دستی دستی ، ما را منقرض کردی ، ای دهنت سرویس باد ، این زبان بود به ما دادی ، دری هم گشت زبان ، زبانی که غذا میگوید چم ، به فلان جای زنان نیز ایضا ، عجبا ، چه نکبت ناکم من !!!!!