پرده را که پس میزنم
یک آنتن تلویزیون
و چند پرنده سینه سرخ
صبح مرا آرایش می کنند.
اما قحطی پنجره
مرا به اینجا نیاورده است
هر جای دیگری هم می توانستم
این مستطیل آبی را داشته باشم
پرندگان نیز در سر تا سر عالم
طوری می نشینند که سینه های نرمشان
در دیدرس ما باشد.
سینه سرخ
و کلاغ
چه فرق می کند
پرنده
پرنده است
راستش یادم نیست
برای چه اینجا آمده ام
حتمآ دلیل مهمی داشته است
آدم که بی دلیل خودش را آواره نمی کند
یادم که بیاید
این شعر را
تمام خواهم کرد...
عباس صفاری-دوربین قدیمی
Love is always patient and kind; love is never
jealous; love is not boastful or conceited, it is never rude and never
seeks its own advantage, it does not take offense or store up
grievances. Love does not rejoice at wrongdoing, but finds its joy in
the truth. It is always ready to make allowances, to trust, to hope and
to endure whatever comes. Love never comes to an end.
- I Corinthians 13:4-8
آرام و بی صدا
شروع می کند به خواندن
آسمان این شهر غریب را میگویم...
اینجا آسمان به فکر گل ها و سبزه هاست
در خانه ام اما کسی یاد گلدان های من هست؟
وقتی دنبال نشانی،رد پایی،خرده نوری از ماه در پنجره اتاقت میگردی
نباید انتظار داشته باشی،دیدن نام نورانی شرکتی حالت را بهتر کند
یادم آمد گفته بودند
عادت میکنی
عادت میکنی...
که غریزه زنبوری من در پیچ کدام حادثه گم شد
...
یادم می آید نخوانده بودمش که به تو امانت دادم
روی تخت می افتم و چند صفحه ای می خوانم
صفحه اول نوشته ؛ فلسفه یعنی اشتیاق به کشف ماهیت چیز ها
از بین صفحه های کتاب عکسی روی سینه ام می افتد
بر میدارم و نگاهش می کنم
پشت عکس نوشته شده: شهریور 1369-فتو آیینه-بندر انزلی
می بوسم اش و روی دیگرش را می بینم
...
شب از نیمه گذشته
عکس را در میان کتاب جا می دهم و چراغ را خاموش می کنم
و فکر می کنم این ماه با آسمان دلم چه ها که نمی کند
یادم آمد دوستی هوای شاعری کرد و آواره کوچه ی بی انتهای روزی روزگاری شد
یادم آمد دیگری خواست هوای عاشقی را در کشاکش روزهای زندگی مزمزه کند
من امشب مرور می کنم
من اینجا مرور می کنم
کسانم را، خود را، بود و نبودم را
نیازی به رفتن نمی بینم
می خواهم همین جا بمانم
کنار سیلاب خاطرات مرده
نه
باید می خندیدم
جایی برای گریه نبود
جایی برای گریه نبود در میانه جمع
نه
نه
باید می خندیدم
آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ
به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو
شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود
چرا كه ما سالهاست خواب تو را مي بينيم
