آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ
به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو
شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود
چرا كه ما سالهاست خواب تو را مي بينيم
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:31 توسط جناب ما
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:1 توسط جناب ما
|
نشسته ام و به سوسو زدن نورهای در هم تپیده شهرم نگاه میکنم
ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست
چقدر کوچکیم در عین بزرگی
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:16 توسط جناب ما
نگاهش کردم و خنده ام گرفت ،هنوز هم بعد از گذشت سالها برایم بچه بود
متعجب نگاهم کرد
گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:54 توسط جناب ما
|
امروز عصر تمام مردان شهر من خواستند به تماشاي هنر نمايي مرداني بنشينند
كه در گذر ثانيه ها بازي ميگيرند هر آنچه دارند و ندارند
چه خسته بود ذهنم از صداها
صداهايي كه برايم يادآور هيچ بودند
و حس كردم ذهنم جاي ديگري دارد غلت ميزد
جايي بين آنهايي كه داشتم وآنهايي كه نداشتم
مجري مسابقه فرياد زد:
يه موقـــــــعيت خــــوب...از دست رفت
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:13 توسط جناب ما
|
دنيا تمام شده بود . خدا نشست روي يك صندلي چوبي گران قيمت و درحاليكه حالش عجيب خوب بود فرمان داد : بلند شويد از گورهايتان ! ... زن از توي مرد بلند شد .
از نوشته های زهرا
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:56 توسط جناب ما
|
داشتم به پيام يكي از آخرين دوستان باقي مانده ام پاسخ ميدادم
ناخوداگاه از درد به خودم پيچيدم
نگاه مادر دقيق شد
خنده تلخي زدم و از ترس نگاهش دور شدم
حکمآ جاي ديگر بدنم مهمان داشتم
به كه ميشد گفت جز ماه
بايد منتظر می ماندم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:1 توسط جناب ما
|
ـ ميشه يه رابطه رو كشت؟
ـ چه آسون!!
ـ ...
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 4:16 توسط جناب ما
|
وقتی داشتم ته مانده آدم ها را از صفحه ذهنم خط میزدم
کسی فریاد زد
ـ میشه خط قرمزت رو روی لب هام بکشی؟
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط جناب ما
|
روزها از پی هم می آیند و می روند
به من بگو
در این میان ما چه کاره ایم؟
تو بگو
سهم من از گذر این روزها چیست؟
تو بگو
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط جناب ما
|