یادم می آید نخوانده بودمش که به تو امانت دادم
روی تخت می افتم و چند صفحه ای می خوانم
صفحه اول نوشته ؛ فلسفه یعنی اشتیاق به کشف ماهیت چیز ها
از بین صفحه های کتاب عکسی روی سینه ام می افتد
بر میدارم و نگاهش می کنم
پشت عکس نوشته شده: شهریور 1369-فتو آیینه-بندر انزلی
می بوسم اش و روی دیگرش را می بینم
...
شب از نیمه گذشته
عکس را در میان کتاب جا می دهم و چراغ را خاموش می کنم
و فکر می کنم این ماه با آسمان دلم چه ها که نمی کند
یادم آمد دوستی هوای شاعری کرد و آواره کوچه ی بی انتهای روزی روزگاری شد
یادم آمد دیگری خواست هوای عاشقی را در کشاکش روزهای زندگی مزمزه کند
من امشب مرور می کنم
من اینجا مرور می کنم
کسانم را، خود را، بود و نبودم را
نیازی به رفتن نمی بینم
می خواهم همین جا بمانم
کنار سیلاب خاطرات مرده
نه
باید می خندیدم
جایی برای گریه نبود
جایی برای گریه نبود در میانه جمع
نه
نه
باید می خندیدم
آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ
به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو
شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود
چرا كه ما سالهاست خواب تو را مي بينيم

ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست
چقدر کوچکیم در عین بزرگی
متعجب نگاهم کرد
گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی
كه در گذر ثانيه ها بازي ميگيرند هر آنچه دارند و ندارند
چه خسته بود ذهنم از صداها
صداهايي كه برايم يادآور هيچ بودند
و حس كردم ذهنم جاي ديگري دارد غلت ميزد
جايي بين آنهايي كه داشتم وآنهايي كه نداشتم
مجري مسابقه فرياد زد:
يه موقـــــــعيت خــــوب...از دست رفت
از نوشته های زهرا
ناخوداگاه از درد به خودم پيچيدم
نگاه مادر دقيق شد
خنده تلخي زدم و از ترس نگاهش دور شدم
حکمآ جاي ديگر بدنم مهمان داشتم
به كه ميشد گفت جز ماه