تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب
 به خودم می پیچم از درد و کتابی را از کتابخانه بیرون می کشم

یادم می آید نخوانده بودمش که به تو امانت دادم

روی تخت می افتم و چند صفحه ای می خوانم

صفحه اول نوشته ؛ فلسفه یعنی اشتیاق به کشف ماهیت چیز ها

از بین صفحه های کتاب عکسی روی سینه ام می افتد

بر میدارم و نگاهش می کنم

پشت عکس نوشته شده: شهریور 1369-فتو آیینه-بندر انزلی

 می بوسم اش و روی دیگرش را می بینم

...

شب از نیمه گذشته

عکس را در میان کتاب جا می دهم و چراغ را خاموش می کنم

و فکر می کنم این ماه با آسمان دلم چه ها که نمی کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:44  توسط جناب ما  | 

 

یادم آمد دوستی هوای شاعری کرد و آواره کوچه ی بی انتهای روزی روزگاری شد

یادم آمد دیگری خواست هوای عاشقی را در کشاکش روزهای زندگی مزمزه کند

من امشب مرور می کنم

من اینجا مرور می کنم

کسانم را، خود را، بود و نبودم را

نیازی به رفتن نمی بینم

می خواهم همین جا بمانم

کنار سیلاب خاطرات مرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط جناب ما  | 

نه

نه

باید می خندیدم

جایی برای گریه نبود

جایی برای گریه نبود در میانه جمع

نه

نه

باید می خندیدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:36  توسط جناب ما  | 

آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ

به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو

شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود

چرا كه  ما سالهاست خواب تو را مي بينيم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط جناب ما  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:1  توسط جناب ما  | 

نشسته ام  و  به سوسو زدن نورهای در هم تپیده شهرم نگاه میکنم

ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست

چقدر کوچکیم در عین بزرگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:16  توسط جناب ما 

نگاهش کردم و خنده ام گرفت ،هنوز هم  بعد از گذشت سالها برایم بچه بود

متعجب نگاهم کرد

گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط جناب ما  | 

امروز عصر تمام مردان شهر من خواستند به تماشاي هنر نمايي مرداني بنشينند

كه در گذر ثانيه ها بازي ميگيرند هر آنچه دارند و ندارند

چه خسته بود ذهنم از صداها

صداهايي كه برايم يادآور هيچ بودند

و حس كردم ذهنم جاي ديگري دارد غلت ميزد

جايي بين آنهايي كه داشتم وآنهايي كه نداشتم

مجري مسابقه فرياد زد:

يه موقـــــــعيت خــــوب...از دست رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:13  توسط جناب ما  | 

دنيا تمام شده بود . خدا نشست روي يك صندلي چوبي گران قيمت و درحاليكه حالش عجيب خوب بود فرمان داد : بلند شويد از گورهايتان ! ... زن از توي مرد بلند شد .

از نوشته های زهرا

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:56  توسط جناب ما  | 

 داشتم به پيام يكي از آخرين دوستان باقي مانده ام پاسخ ميدادم

ناخوداگاه از درد به خودم پيچيدم

نگاه مادر دقيق شد

خنده تلخي زدم و از ترس نگاهش دور شدم

حکمآ جاي ديگر بدنم مهمان داشتم

به كه ميشد گفت جز ماه

بايد منتظر می ماندم
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:1  توسط جناب ما  |