آرام و بی صدا
شروع می کند به خواندن
آسمان این شهر غریب را میگویم...
اینجا آسمان به فکر گل ها و سبزه هاست
در خانه ام اما کسی یاد گلدان های من هست؟
وقتی دنبال نشانی،رد پایی،خرده نوری از ماه در پنجره اتاقت میگردی
نباید انتظار داشته باشی،دیدن نام نورانی شرکتی حالت را بهتر کند
یادم آمد گفته بودند
عادت میکنی
عادت میکنی...
که غریزه زنبوری من در پیچ کدام حادثه گم شد
...
یادم می آید نخوانده بودمش که به تو امانت دادم
روی تخت می افتم و چند صفحه ای می خوانم
صفحه اول نوشته ؛ فلسفه یعنی اشتیاق به کشف ماهیت چیز ها
از بین صفحه های کتاب عکسی روی سینه ام می افتد
بر میدارم و نگاهش می کنم
پشت عکس نوشته شده: شهریور 1369-فتو آیینه-بندر انزلی
می بوسم اش و روی دیگرش را می بینم
...
شب از نیمه گذشته
عکس را در میان کتاب جا می دهم و چراغ را خاموش می کنم
و فکر می کنم این ماه با آسمان دلم چه ها که نمی کند
یادم آمد دوستی هوای شاعری کرد و آواره کوچه ی بی انتهای روزی روزگاری شد
یادم آمد دیگری خواست هوای عاشقی را در کشاکش روزهای زندگی مزمزه کند
من امشب مرور می کنم
من اینجا مرور می کنم
کسانم را، خود را، بود و نبودم را
نیازی به رفتن نمی بینم
می خواهم همین جا بمانم
کنار سیلاب خاطرات مرده
نه
باید می خندیدم
جایی برای گریه نبود
جایی برای گریه نبود در میانه جمع
نه
نه
باید می خندیدم
آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ
به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو
شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود
چرا كه ما سالهاست خواب تو را مي بينيم

ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست
چقدر کوچکیم در عین بزرگی
متعجب نگاهم کرد
گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی