تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک طراح بی صاحاب
بدون اینکه چیزی بگوید

آرام و بی صدا

شروع می کند به خواندن

آسمان این شهر غریب را میگویم...

اینجا آسمان به فکر گل ها و سبزه هاست

در خانه ام اما کسی یاد گلدان های من هست؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:10  جناب ما  | 

وقتی سهم همیشگی ات را از آسمان شب میخواهی

وقتی دنبال نشانی،رد پایی،خرده نوری از ماه در پنجره اتاقت میگردی

نباید انتظار داشته باشی،دیدن نام نورانی شرکتی حالت را بهتر کند

یادم آمد گفته بودند

عادت میکنی

عادت میکنی...



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:59  جناب ما  | 

این روزها به این فکر میکنم

که غریزه زنبوری من در پیچ کدام حادثه گم شد

...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:28  جناب ما  | 

 به خودم می پیچم از درد و کتابی را از کتابخانه بیرون می کشم

یادم می آید نخوانده بودمش که به تو امانت دادم

روی تخت می افتم و چند صفحه ای می خوانم

صفحه اول نوشته ؛ فلسفه یعنی اشتیاق به کشف ماهیت چیز ها

از بین صفحه های کتاب عکسی روی سینه ام می افتد

بر میدارم و نگاهش می کنم

پشت عکس نوشته شده: شهریور 1369-فتو آیینه-بندر انزلی

 می بوسم اش و روی دیگرش را می بینم

...

شب از نیمه گذشته

عکس را در میان کتاب جا می دهم و چراغ را خاموش می کنم

و فکر می کنم این ماه با آسمان دلم چه ها که نمی کند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:44  جناب ما  | 

 

یادم آمد دوستی هوای شاعری کرد و آواره کوچه ی بی انتهای روزی روزگاری شد

یادم آمد دیگری خواست هوای عاشقی را در کشاکش روزهای زندگی مزمزه کند

من امشب مرور می کنم

من اینجا مرور می کنم

کسانم را، خود را، بود و نبودم را

نیازی به رفتن نمی بینم

می خواهم همین جا بمانم

کنار سیلاب خاطرات مرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:54  جناب ما  | 

نه

نه

باید می خندیدم

جایی برای گریه نبود

جایی برای گریه نبود در میانه جمع

نه

نه

باید می خندیدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:36  جناب ما  | 

آهاي عاشق هزار و يكباره ي هيچ

به خداي صبح هاي روشن سلامم برسان و بگو

شب،كوچه ي اشتباهي را براي رسيدن به تو مي رود

چرا كه  ما سالهاست خواب تو را مي بينيم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 0:31  جناب ما  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:1  جناب ما  | 

نشسته ام  و  به سوسو زدن نورهای در هم تپیده شهرم نگاه میکنم

ذهن اما مثل همیشه جای دیگریست

چقدر کوچکیم در عین بزرگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:16  جناب ما 

نگاهش کردم و خنده ام گرفت ،هنوز هم  بعد از گذشت سالها برایم بچه بود

متعجب نگاهم کرد

گفت حالا که عوض شدی اما سعی کن عوضی نشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:54  جناب ما  |